تبلیغات
سیم سوخول - مطالب خاطرات شهدا...
 
جمعه 1 فروردین 1393 :: نویسنده : kebrit
تیربارچی

تیربار چی ما بسیجی  جوانی بود که فقط 3 ماه آموزش دیده بود.
اسیر عراقی با دست نشانش می داد و با حرص می گفت: 
هفت سال است در ارتش عراق تیربارچی ام، ولی جلوی شجاعت و قدرت عمل این کم آوردم...

ما ایرانی هستیم و فقط باید به قدرت خودمان پی ببریم




نوع مطلب : خاطرات شهدا...، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : kebrit
راهیان نور

نیروی ما اندک بود و فقط ژ3 داشتیم .
دشمن با صدها تانک وارد کارزار شده بود.
ما به انتظار رسیدن کمک میجنگیدیم و شهید میدادیم.
هر کس میرسید و کمک میکرد، بغلش میکردیم و اشک میریختیم.
ما میدانستیم که گریختن از برابر دشمن چه عواقب بدی برای ما و مردم دارد، پس ایستادیم.

و ما هنوز ایستاده ایم...




نوع مطلب : خاطرات شهدا...، پاتوق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi

راننده آمبولانس بودم در خط حلبچه، یك روز با ماشین بدون زاپاس رفته بودم جلو شهید و مجروح بیاورم. دست بر قضا یكی از لاستیكها پنچر شد.رفتم واحد بهداری و به یكی از برادران واحد گفتم: آپاراتی این نزدیكیها نیست؟ مكثی كرد و گفت: چرا چرا. پرسیدم: كجا؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi
در منطقه جایی كه ما بودیم بچه ها اغلب برای خودشان چاله ای كنده بودند و در آن نماز شب می خواندند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi
تشنگی بر او غالب می شود. دیگر رمقی در او باقی نمی ماند و به حال اغما می رود،‌ در عالم بیخودی وقتی آب آب می گوید آقای سبزپوشی بالای سر او حاضر می شود، برادر مجروح می پرسد: شما كه هستید آقا؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi
ناز و غمزه امدادگر جماعت هم دیدنی بود و كشیدنی. اما به قول خودشان پزشك نه امدادگر!‌ 






ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi
آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi

اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi
برای کار می روم


یکی از برادران بسیجی که به تازگی با هم دوست شده بودیم، یکروز مرا کنار کشید و گفت: اگر کاری نداری بیا با هم برویم تا مخابرات.

پرسیدم: تو که خیلی وقت نیست اعزام شدی. گفت: درست است، اما حقیقت اش این است که خانواده ام موافقت نمی کردند بیایم، من هم برای اینکه از دستشان خلاص بشوم گفتم جبهه نمی روم، می روم برای کار.

پرسیدم: حالا می خواهی چه کنی؟ گفت: می رویم مخابرات شماره می دهم شما صحبت کن، بگو که دوستم هستی و ما در تبریز هستیم و با هم کار می کنیم، من نتوانسته ام بیایم، بعداً خودم تماس می گیرم.

آقا رفتیم مخابرات، شماره را دادیم تلفنچی گرفت: الو، منزل فلانی، با اهواز صحبت کنید!

گوشی را دادم دست خودش گفتم: مثل اینکه دیگر کار خودت است.



از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی



نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi

نماز میت

بعد از عملیات خیبر ۶ – ۷ نفر از دوستان آماده شدیم بریم مشهد مقدس زیارت، از جمله دوستانی که با ما بودند، که چند نفرشون بعداً به شهادت رسیدند، آقای سید یدالله حسینی رئیس دفتر خادم الشهدا، محمد کریمی، دایی محمد بیطرفان حزب‌الله که شعارهای مرگ بر شاه ایشون معروف بود و درجنگ به شهادت رسید، مجتبی بهاءالدینی، خدا روحشان را شاد کند و ما رو هم با اونا مشحور کند، ما رسیدیم به مشهد مقدس، غسل زیارت کردیم و وارد صحن امام رضا علیه السلام شدیم، یه مرده تربتی آوردند نماز میت بهش بخونند، منم اون دوران حدود ۱۸ سال داشتم، بار اوّل بود می¬خواستم نماز میت بخونم و نمی دونستم نماز میت چه جوری هست، به دوستان گفتم بریم پشت سر این مرده نماز بخونیم، حدود ۳۰ نفر ایستاده بودند ما هم ۶ نفر بودیم به جمع اون بندگان خدا اضافه شدیم، حاج‌آقا جلو ایستاد، مثل نماز مغرب و عشاء و صبح گفت: الله‌اکبر، ما هم گفتیم الله‌اکبر و ایستادیم به نماز شروع کرد به نماز مرده خوندن و رفت تو تکبیر دومش، گفت: الله‌اکبر، من رفتم رکوع، مرتب می¬گفتم سبحان‌الله! سبحان‌الله! سبحان‌الله! دیدم همه دارند می خندند و رفقای ما پشت‌سرمون قاه قاه می‌خندند، ما پاگذاشتیم به فرار تو حرم امام رضا علیه السلام





نوع مطلب : خاطرات شهدا...، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
سیم سوخول
..::اینجا مردمانش عرفان ومعنویت دود می کنند::..
حمایت از بچه های ارزشی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : Sim
سایتهای مفید
مدافعان حریم ولایت
Reba.ir
نظرسنجی
به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :