تبلیغات
سیم سوخول - درست كارى
 
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : Fandak Atomi
من این همه راه را پیش شما آمده ام و شما را پیدا كرده ام نشانه هاى شما رابه من داده اند یك چاره اى بیندیشید.
عابد مى گوید: من یك استادى دارم كه در فلان كوه مشغول عبادت است بروید پیش او. آن شیخ هم بلند مى شود مى رود به آن كوهى كه عابد آدرس ‍ داده بود، مى بیند بله ایشان در آنجاست و خیلى هم زحمت كشیده . ایشان فرمودند:
یكى از علماء مى خواست ببیند این چهل حدیثى كه جمع آورى كرده واقعا از دو لب دُرَربار ((پیغمبر عظیم الشاءن اسلام )) صلى اللّه علیه و آله و سلم است یا نه .
تمام علماء و بزرگان را جمع مى كند و مى گوید: من مى خواهم كتابى بنویسم به نام ((چهل حدیث )) ولى مى خواهم بدانم واقعاً این ((چهل حدیث )) از دو لب مبارك حضرت است یا نه ؟
علماء مى گویند: شما خودتان از ما عالم تر هستید.
آن عالم مى فرماید: من باید بفهمم و یقین پیدا كنم كه این ((چهل حدیث )) درست هست یانه .
علماء مى گویند: در فلان كوه عابدى هست كه مدتها در این كوه ریاضت مى كشد بروید خدمت او و بگوئید من مى خواهم چنین عملى را انجام دهم و مى خواهم ببینم این ((چهل حدیث )) از دولب مبارك حضرت است یانه ؟.
این بنده خدا با چه زحمتى خودش را به آن عابد مى رساند و قضیه را براى او تعریف میكند؛ آن مرد عابد مى گوید: این كار مشكل است و باید پیش ‍ خود پیغمبر رفت و من نمى توانم .
عالم مى گوید: من این همه راه را پیش شما آمده ام و شما را پیدا كرده ام نشانه هاى شما رابه من داده اند یك چاره اى بیندیشید.
عابد مى گوید: من یك استادى دارم كه در فلان كوه مشغول عبادت است بروید پیش او. آن شیخ هم بلند مى شود مى رود به آن كوهى كه عابد آدرس ‍ داده بود، مى بیند بله ایشان در آنجاست و خیلى هم زحمت كشیده .
مى گوید: من ((چهل حدیث )) جمع كرده ام و مى خواهم ببینم كه این چهل حدیثى كه جمع كرده ام صحیح است یانه ؟ آمده ام پیش شما تا راهى به من نشان دهید.
گفت : باید ببرى پیش صاحبش . گفت : خُب حالا من پیغمبر را از كجا پیدا كنم ؟
گفت : نمى دانم .
گفت : رفتم پیش شاگردت ایشان نشانى شما را به من داده و چقدر زحمت كشیدم تا شما را بدست آورده ام ، حالا كه پیدایتان كرده ام این جواب را مى دهید. چاره اى بیندیشید.
مى گوید: من تنها كارى كه مى توانم براى شما انجام دهم یك دستورى بدهم كه شما پیغمبر را در خواب ببینید.
آن عالم دستور را عمل مى كند. حضرت را به خواب مى بیند وعرض ‍ میكند: آقا این ((چهل حدیث )) از دولب مبارك شماست ، یااینكه جعلى است ؟
حضرت مى فرماید: برو پیش ((كاظم سُهى )) تا به تو بگوید. از خواب بیدار میشود.
خلاصه مى آید سُه نرسیده به مورچه خور از توابع اصفهان اهل ده و كدخدا هم به استقبال او مى آیند.
با خودش مى گوید: كسى كه پیغمبر او را معرفى كند حتما یك شخصیت مهمى است . مى گوید: من آمده ام ((حضرت مستطاب حضرت اجل جناب آقا محمد كاظم سُهى )) را ببینم .
مردم دِه بهم یك مقدار نگاه مى كنند!! مى گویند: شما اینطور شخصى را كه مى گوئید با این مشخصات ما نداریم !؟
تعجب مى كند، خدایا این از رویاهاى صادقه بود پس چرا این طور شد بنا مى كند به فكر كردن و توسل پیدا كردن یك وقت به فكرش مى آید، بابا همان كه پیغمبر فرموده اند همان را بگو. شما نمى خواهد با القاب بگوئید؛ شما بگو كاظم سُهى دارید؟! وقتى كه به مردم ده مى گوید؛ شما كاظم سُهى دارید مردم ده مى گویند: ها این كاظمى را مى گوئید، مى گوید: آره این كاظمى كیست ؟
مى گویند: این مرد چوپان است و گوسفندها و بزها و بوقلموها را از مردم مى گیرد و در بیابان مى چراند و دوباره به صاحبانش برمى گرداند و مزد مى گیرد.
گفت : آره همین رابه من نشان بدهید. گفتند: بنشینید حالا مى آید. یك وقت مى بیند یك مردى ژولیده با لباسهاى مندرس آمد. گفتند: این كاظم سُهى است !
شیخ عالم ، نگاه مى كند مى بیند مردى ژنده پوش یك تركه چوب دستش ‍ است و چند تا گوسفند و بز دارد مى چراند.
جلو مى رود و سلام مى كند و مى گوید: من با شما كارى دارم من چهل حدیث نوشته ام و مى خواهم ببینم كه این احادیث از دو لب پیغمبر است یا جعلیست .
گفت : من نمى دانم و سواد ندارم پدر آمرزیده آمده اى از من بپرسى ؟! مرد عالم مى گوید: آخه من حواله دارم . مى گوید: از كى حواله دارى ؟! مى گوید: از پیغمبر.
مى گوید: خیلى خوب همین جا بایست تا من بروم مال مردم را به دست صاحبانش بدهم و بیایم .
مى رود و برمى گردد. و مى گوید: الآن وضو مى گیرم و مى ایستم نماز، نمازم را كه خواندم ، گفتم ((السلام علیكم و رحمة الله وبركاته )) پیش من بنشین و احادیث را یكى یكى بخوان هر كدام را كه سرم را پائین انداختم درست است ، سمت راستت بگذار و هر كدام را كه سرم را بالا كردم نادرست است ، سمت چپ خودت بگذار. شنیدى یانه ؟ دیگر با من حرف نزنى ها؟ چشم .
دید یك وضوى بى سروته گرفت و آمد وایستاد نماز. وقتى سلام نماز را داد، حدیث اول و دوم و سوم .... چهارده حدیث سر بالا و 26 تاى دیگر سرش را پایین انداخت .
دید 14 تا حدیث فرق مى كند و معلوم است كه جعلى است . مرد عالم مى گوید: بایست ببینم آقا محمد كاظم شما كه گفتى من سواد ندارم پس از كجا فهمیدى این 26 حدیث صحیح است و این 14 تا صحیح نیست .
مى گوید: من كه گفتم سواد ندارم هر كدام را كه پیغمبر مى فرمود به شما مى گفتم .
مرد عالم مى گوید: تو از كجا فهمیدى كه پیغمبر فرموده ؟! مى گوید: من حضرت را مى بینم هر كدام را كه به شما خیر مى گفتم واشاره میكردم اشاره حضرت بود.
این عالم با خودش مى گوید: این مرد با این كارش خود پیغمبر را مى بیند و با حضرت حرف مى زند، من با این همه علم و این هم با ریاضت و دستور، خواب پیغمبر را مى بینم . مى گوید: اى مرد چطور به این مقام رسیدى ؟!
مى گوید: این عمل بر اثر درست كارى و امانت داریست چون من دیده از مال مردم مى بندم و طمع به مال و ناموس مردم ندارم و چشم طمع به یكى دارم و آن هم خداست . فقط از خدا مى خواهم و خدا هم همه چیز به من مى دهد.
پس بندگان خدا در میان مردم مخفى هستند و به لباس نو... نیست ، تا مى توانیم در اعمال و كردار و رفتارمان درستكار و با تقوا باشیم زیرا خدا آدمهاى باتقوا را دوست دارد و به آنها كرامت عنایت مى كند و از مردان خدا بشمار مى روند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


سیم سوخول
..::اینجا مردمانش عرفان ومعنویت دود می کنند::..
حمایت از بچه های ارزشی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : Sim
سایتهای مفید
مدافعان حریم ولایت
Reba.ir
نظرسنجی
به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :