تبلیغات
سیم سوخول - داستان های جبهه - شماره چهار
 
شنبه 26 بهمن 1392 :: نویسنده : Fandak Atomi
برای کار می روم


یکی از برادران بسیجی که به تازگی با هم دوست شده بودیم، یکروز مرا کنار کشید و گفت: اگر کاری نداری بیا با هم برویم تا مخابرات.

پرسیدم: تو که خیلی وقت نیست اعزام شدی. گفت: درست است، اما حقیقت اش این است که خانواده ام موافقت نمی کردند بیایم، من هم برای اینکه از دستشان خلاص بشوم گفتم جبهه نمی روم، می روم برای کار.

پرسیدم: حالا می خواهی چه کنی؟ گفت: می رویم مخابرات شماره می دهم شما صحبت کن، بگو که دوستم هستی و ما در تبریز هستیم و با هم کار می کنیم، من نتوانسته ام بیایم، بعداً خودم تماس می گیرم.

آقا رفتیم مخابرات، شماره را دادیم تلفنچی گرفت: الو، منزل فلانی، با اهواز صحبت کنید!

گوشی را دادم دست خودش گفتم: مثل اینکه دیگر کار خودت است.



از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی



نوع مطلب : خاطرات شهدا...، شـهـدا، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 بهمن 1392 12:50 ب.ظ
بسیار زیبا...

ممنون از زحمات شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


سیم سوخول
..::اینجا مردمانش عرفان ومعنویت دود می کنند::..
حمایت از بچه های ارزشی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : Sim
سایتهای مفید
مدافعان حریم ولایت
Reba.ir
نظرسنجی
به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







به وبلاگ سیم سوخولی ها نمره بدهید...







آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :